توجه کسی را جلب کنند، به خط صافی در مقابل چشمانم که مرز دریا و آسمان را تعیین کرده و افق نام دارد پناه
می برند و جایی آن پشت پنهان می شوند و جنازه خورشیدِ به قتل رسیده را بی آنکه کسی متوجه شود با خود به آن
پشت میبرند. شاید با تمام وجود فریاد می زند و شاید خورشبد نیز در هنگام کشته شدن جیغ بنفشی کشیده است .. ای
کاش توانسته بودم فریادشان را بشنوم ولی به هر حال لکه های خونین به جا مانده بر پوستین آسمان حقیقت را آشکار
می کند.
کم کم پارچه سیاهرنگی روی این لکه های خونین را می پوشاند و همه چیز در پشت پرده ی اسرار پنهان می شود و
در هاله ای از ابهام قرار می گیرد انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده .. بله به همین سادگی همه چیز همینقدر ساده
است... ای کاش بود ... شاید هم به راستی هست
نسیم ملایمی به لا به لای موهایم نفوذ می کند و پارچه نازک پیراهنم را به چرخش در می آورد ، با آنکه بسیار ملایم
است چشمانم را می بندد ولی هنوز با همان چشمان نیمه باز و تقریبا بسته یا شاید کاملا بسته دریا را می بینم ،
درست پشت چشمانم و سعی می کنم حس کنم هر آنچه قابل حس کردن است .. به نوازش آرام باد روی پوستم دقت
می کنم بیشتر شبیه ضرباتی است که انگار می خواهند مرا از این مکان مقدس بیرون کنند و من با جسارت ایستادگی
می کنم ، بوی رطوبت دریا در لابه لای روزنه های پوستم می پیچد ، دستان گرمی را به دور خود احساس مس کنم
و نوازش نفس هایی آشنا بر روی صورتم ، گویا چیزی در گوشهایم می خواند :
We are just a moment in the time , a blink of an eye .. a dream for the blind .. visions from
a dying brain ..i hope we dont understand .
ناگهان چشمانم باز و به عظمت دریا و آسمان خیره می شود ، به حرکت ابرها که اینبار می خواهند سرقت ستاره
های جواهرگون را پوشش دهند ، به حمالات پی در پی باد که با هر ضربه به یادم می آورد که من لحظه کوچکی
در زمانم ، من آن چشمک کوچک در میان هزاران پلک زدن چشمم و چه حقیرم در مقابل عظمت این همه قطره که
همراه باهم دریای ساخته اند و چه کوچکم در مقابل اتحاد این همه شن و ماسه که ساحل را استوار ساخته اند.
سراسیمه به دنبال آن دستان گرم و نفس های آشنا می گردم ولی صدایی جز زوزه سرد باد آنجا سکونت نمی کند
پرده نمناکی دیدگانم را می پوشاند و بخاری روی آینه چشمانم می نشیند و آن گلابی همیشگی دوباره ،در جایی که
دقیفا نمی دانم کجاست ولی حدودا در میانه های گلوست، می نشیند.
دیگر توانی برای مقابله با باد ندارم و ناچار به ترک این مکان که آنرا مقدس خواندم می شوم که انگار جایی برای
من ندارد ، پله های آخر را کند تر طی می کنم که دیرتر از آنجا رانده شوم.
چشمانم را می بندم دوباره دریا و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان در جایی که به نظر جای درست خودشان است
مستقر می شوند ، و دوباره آن دستان گرم و نفس های آشنا مرا در آغوش می گیرند ... همه آنها با تمام عظمتشان آن
پشت جای گرفته اند ، احساس غرور می کنم ،چشمانم را باز می کنم و نگاهی دوباره به خط صافی که در مقابل
چشمانم مرز دریا و آسمان را تعیین کرده و گویا افق نام دارد ، می اندازم
کمی اشک ... کمی بیشتر از کمی اشک ولی اینبار با لبخند ...
.
.
.
.
.
Devious Comments
~
abraro kheyli khasheno tasnak tosif kardi, nemidunam aya vaghan una injurian ya na nemidunam aya vaghan khorshid ke mire un posht, mimire ya faghat mire mikhabe, nemidunam un dastaye garm ... un aghushe narm .... nemidunam ... nemidunam
faghat ... ashk ... ba kami labkhand ....
be gholi faghat .. ashk ba kami labkhand ,..
--
i'm the last shadow of the earth
---check my gallery if u had time---
Previous PageNext Page