و تلاش منتظر لحظات شیرین گرفتن نتایج بودم شب خوبی بود با کلی از دوستانم که به تازگی با من
انس گرفته بودند درد دل کردم و طبق معمول از حسادتم به درختانی مانند من که در شهر سکونت می
کنند و هر روز اتفقاتی نو برایشان می افتد حرف زدم و آنها نیز از مشکلاتشان راجع به شیوه های
جدید سمپاشی و آفت زدایی مطرح کرند خلاصه آنقدر نالیدیم که چشمانمان خسته شد و به خواب رفتیم .
دقیقا یادم نیست که چه خوابی میدیدم و مانند همیشه فقط یک سری فریم هایی که به هیچ ربطی ندارند در
ذهنم مانده ... که ناگهان لرزشی در قسمت پایینی درختی که من نیز جزوی از آن بودم احساس کردم تا
به خودم آمدم دیگر کار از کار گذشته بود کم کم احساس کردم داخل ماشینی شده ام و با لرزش خفیفی
در حرکتم خوشحال بودم چون از آن زندگی نکبت بار کلیشه ای در باغ خسته شده بودم و می دانستم
هر چه که انتظارم را می کشد چه خوب چه بد در شهر خواهد بود به تدریج سروصدا ها حالت
گوشخراشتری پیدا کرد و چندی نگذشت که وارد یک محیط بسته ای شدیم که تقریبا تاریک بود و به
سختی میدیدم ناگهان درد شدیدی احساس کردم
دیگر همه جا تار شده بود و هر لحظه تاریک تر می شد نمی دانم دقیقا چقدر گذشت و زیاد هم مهم
نیست،چشمانم را که باز کردم احساس سبکی می کردم انگار باد به راحتی در من نفوذ می کرد به دور
و اطرافم نگاه کردم و ستونهای کاغذی بسیاری را دیدم و کمی که دقت کردم من هم روی یکی از
همین ها بودم، محیط عجیبی بود هر از چندگاهی از انسانهایی می آمدند و وسایل عجیبی که من تا به
حال ندیده بودم می خریدند چند روز به همین ترتیب گذشت که یکی از همین روزهای تکراری جوانی
آمد و کمی مارا نگاه کرد و انگار به صاحب ما -که پیرمرد با مزه ای بود و من آرزو داشتم که زبانش
را بفهم - سفارشی کرد و چند بسته از ما را برداشت و با خود برد که الان از ما منظورم من کاغذ و
کاغذهایی که هرکدام برای خودشان یک من هستند می باشد،داخل ماشینی شدیم که تقریبا سرمه ای بود نه
شاید مشکی شاید هم دودی به هر حال ماشین بود و بعد به داخل خانه ای که چند جوان شاداب دیگر آنجا
بودند و مارا که دیدند انگار هزاران سال منتظرمان بوده باشند به سرعت به استقبالمان آمدند و مارا بین
خود تقسیم کردند چیزی نگذشت که احساس کردم شبیه چیزی دیگری شده ام مرا به صورت خاصی تا
زده بودند کمی شبیه مگس ها و سنجاقکهایی که قدیمها همنشینان من بودند شده بودم و بعد با چیز عجیب
دیگری رویم چیزی نوشتند دو سه روزی می شد که آنجا بودم و بعد ما را به جای دیگری بردند جای
شلوغی بود پر از این جوانهای شاداب با صدای بلند می خندیدند و تزیینات در و دیوار را به هم نشان
میدادند مشخص بود که تزیینات تازه بودند مارا در لابه لای شاخ و برگهایی کردند که مرا به یاد آن
روزهایی چه بی حاصل ناله می کردند داشتم به آنروزها فکر می کردم که یکی مرا به بیرون کشید و
نوشته ی رویم را خواند و با خوشحالی مرا پرتاب کرد به سمت جمعیت شادابی در حال پرواز بودم و
آرام روی کیفی که پر از نقاشی های عجیب غریب بود فرود آمدم که متعلق به پسری بود با موهای نسبتا
بلند و لباس تیره که در حال گریم صورتش بود و با دیدن من مرا برداشت و مرا به دوستانش نشان داد و
با صدای بلند روی مرا خواند : " بیایید درختان را نجات دهیم " و مرا به جای دیگری پرتاب کرد و
پیرمردی مرا برداشت و به داخل سطلی انداخت نمی دانستم معنی آن چیست و هیچ وقتم نفهمیدم و نمی
خواهم هم بدانم فقط می دانم که الان در حال حاضر در سطل آشغال آنجا هستم که فهمیدم نامش پردیس
هنرهای زیباست و از نهالهایی که آنجا کاشتند فهمیدم روز درخت کاری بوده و حالا هم منتظر اتفاقاتی
جدیدی هستم که در پیش رو دارم و پشیمان از روزهایی که حسرت این سطل آشغال را می خوردم
.
.
.
Devious Comments
dar zemn hich piremardi ham tu unitun nabud,durughgu!
--
Turns out that lonely people are all the same.
--
i'm the last shadow of the earth
---check my gallery if u had time---
--
Turns out that lonely people are all the same.
--
i'm the last shadow of the earth
---check my gallery if u had time---
ama in kheyli go0d bud !
thnx k khundii
--
i'm the last shadow of the earth
---check my gallery if u had time---
--
i'm the last shadow of the earth
---check my gallery if u had time---
Previous PageNext Page