Join for FREE | Take the Tour Lost Password?
[x]

deviantART

 
:iconnavidoutlaw:

~navidoutlaw

the last Shadow of the earth
ProfileGalleryPrintsFavesJournal

thnQ all...

Journal Entry: Mon Nov 9, 2009, 9:47 AM
Facebook l Gallery l dA Portfolio l Watch Me l Note Me

well nothin to say ..you know i dont usually write journals ... but theres a free use of journal skins for a limited time,it was a good time to pimp the profile and also give thanks to friends in here.....
i've found lots of good and artist friends in here,and heres the top-two friends i found on DA maybe we are not really friends yet(or maybe they dont count me in their friends list) but i really appreciate their support and i want to give them a real thnX,... thank you :heart: :iconmr-twingo: & :iconscheinbar: :aww:
heres some of their works :


---


---
u've to see their galleries ,..full of great stuff! believe me! :D
and u know friends i hav to thank u all and specially my national friends :aww:
and one more person that i always have to thank :iconheedlezz: she is my bestfriend and i love her so much ... u shouldnt miss her gallery too.. she is great! :heart:
and here some of her works :



--
and heres my portfolio : [link]
--
Clubs:
:iconsixbysix::iconcameraartsclub:

CSS made by =BloodPromiser
Texture by `Princess-of-Shadows
  • Mood: Thanks

my portfolio

Sun Aug 9, 2009, 1:20 PM
:bulletgreen: emm... My Porfolio :w00t:

Well here's my portfolio.


thnQ DA :dalove:


:bulletgreen: AND! thnQ all of my friends,watchers and also the ones who are just viewrs :p for ur supports..i can really see myself improving...
specially i've to appreciate ~heedlezz who guides me through everything ... :heart: love U :tighthug:



--------------------------------------------------------------------------------


clubs:
:iconsixbysix: :iconindiephotographyclub: :iconcameraartsclub: :iconconceptual-photos:

  • Mood: Thanks

just if...

Thu Apr 9, 2009, 5:11 AM
ای کاش نگاهم را پاسخ می داد دیوار ملعون
ای کاش نگاه سردم را گرم می کرد شوفاژ نامرد
ای کاش دستانی داشت
ای کاش در آغوشم می گرفت بالشت پرگون
ای کاش عناصر خیالم را
در جهان عقل این اتاق زندگی بود
ای کاش در این تنگ و تاریک جا جز این کاغذ همدمی بود
آری با تو می گویم نگاهم را
کاغذ قهوه ای من
ای کاش خرت خرت این قلم نمی کرد خدشه دار
سکوتم را
که فریاد میزند انگار
آرام آرام
درد و دل بی قافیه ای را
ای کاش افکارم را لای مشتان تمسخر
خورد نمی کردند
به جرم کودکی بودن
ای کاش اشکانم را با نگاه بی نگاهی
انگشت نشان نمی کردند
به جرم بی دلیل بودن
ای کاش با تعجب نگاهم نمی کردند
به جرم دیوانه بودن
ای کاش بودنم مانند بودن بود
ای کاش چشمانم بی غیرت وار
اشکهارا روان نمی ساختند
ای کاش مرگ خیال را
در این عقل بازی ها
گم نمی کردند
با تو ام ای در
ای دیوار ملعون
که کاغذ هم از این جوهر، آبی ها
سخت بیزار است
با تو ام ای بالشت پرگون
که گوش هایم از این خاموشی ها
سخت بیزار است
.
.
.

  • Mood: Speechless
  • Listening to: feel - anathema
  • Watching: the damned wall ...

listen....

Thu Apr 9, 2009, 4:00 AM
تاریک تاریک ، تقریبا نوری اینجا نیست جز نور چند چراغ که آن دور دورها سو سو میکند و هر
لحظه ممکن است خاموش شود
باد ملایمی می وزد که تقریبا وزش آن را حس نمی کنم یا شاید چیزهای دیگری هستند که حس
کردنشان مهمتر از باد است، تنها چیزهایی که می بینم جز آن نورهای ضعیف در آن دور دورها
،سفیدی کف دو ردیف ابتدایی امواج است و نور ستارگانی که جز اندکی ،بقیه به نظر پشت ابرها پنهان
شده اند ستارگان شکل عجیبی به خود گرفته اند و تصویر یک علامت سوال را در ذهنم تداعی می کند
..هِه.. مهم نیست .. حالا که چیز زیادی دیده نمی شود فرصت خوبی است که فقط گوش دهم .. صدا
... چقدر صدا اینجاست فقط کافی است کمی تمرکز کنم ...
اینجا پر از صداست
صدای امواج که آرام بر سنگهای بیچاره می نوازند، صدای فت فت نرمی شن را زیر پاهایم احساس
می کنم،صداها در شبکه های بسیار پیچیده ای در ذهنم شناور می شوند و شروع به تجزیه شدن می
کنند،صدای نواختن گیتاری آن پشت می آید کمی که دقت می کنم صدای خنده های بلند چند مرد کمی
دور تر احساس می کنم دامنه ی تمرکزم را بیشتر می کنم صداهای بیشتر در فاصله های دورتر،
صدای دست و پایکوبی و شادمانی چند دختر و پسر .. فاصله شان قابل تخمین نیست زیاد هم مهم
نیست فقط گوش می دهم ، احساس می کنم چیزی به دور پاهایم پیچیده می شود انگار تاریست که به
دور مچ پاهایم تنیده می شود فقط گوش می دهم فرصت برای فکرهای عنکبوتی زیاد است این بار با
دقت بیشتری گوش می دهم در تلاش برای نفوذ لایه های عمیق تری از این کلاف به هم پیچ خورده
صداها صدای حق حق کودکی می آید در سواحل بسیار دورتر جایی آن طرف این دریای پهناور برای
چه گریه می کند...یاد آن علامت سوال بزرگ ستارگان می افتم...بهتر است فقط گوش دهم فرصت
برای سوال و جواب هست.. گوش می دهم
صدای سوالی که به سختی می توان تشخیص داد مونث است یا مذکر ، انگار پرسید ساحل را بیشتر
دوس داری یا دریارو...دوباره یاد علامت سوال ستارگان افتادم به راستی ساحل را دوست دارم یا دریا
یا از هر دو متنفرم؟! فرصت برای جواب بسیار است گوش می دهم صدای سکه ای که روی ظرف
آهنی افتاد ، صدای فریادهای زنی که یا زجر می کشد یا در اوج لذت است ، صدای جیغ گوشخراشی
که خاموش شد صدای ریختن اشکهایی روی زمین ،... احساسس می کنم تارها بیشتر تنیده می شود
پاهایم را حس نمی کنم ، هنوز گوش می دهم صداها حالت عجیبتری پیدا کرده اند ، با دقت بیشتری
گوش می دهم صدای خنده های کودکی که لابه لای این قصر شنی تقریبا مخروبه حالت اکو پیدا کرده
صدای حرکت قایق کاغذی روی رود ساختگی کنار قصر ... که آبش را آب دریا تامین می کند انگار..
تارها به دور تمام بدنم پیچیده می شود ...
بیشتر گوش می دهم ،
با دقت بیشتر .... حالا صداها گوشخراشتر شده اند
شاید های جمع اینجا بی مورد باشد بهتر است بگویم صدا ..
صدای عجیبیست
ریشه اش بسیار نزدیک است
در جستجوی صدا نزدیکتر میشوم ...نزدیکتر ...نزدیک و نزدیک تر...
احساس می کنم به درونم فرو می روم انگار این صدا ، صدای من است..
یا صدایی که از من می آید ولی به هر حال ریشه اش از این درون است ...
صدای عجیبیست....
دیگر تاری را به دورم حس نمی کنم چشمانم را باز می کنم تاریک است دیگر
نوری نیست آن چراغها نیز خاموش است و هنوز آن علامت سوال بزرگ روی آسمان چشمک می زند
.
.
.
.

  • Mood: Speechless
  • Listening to: re control - anathema
  • Watching: the stars

visions from a dying brain...

Sat Mar 28, 2009, 1:10 AM
بر فراز هجوم لشگر امواج به پیاده نظام شن و ماسه های ساحل ، ابرهایی بی سر و صدا مسافرند که آرام بی آنکه
توجه کسی را جلب کنند، به خط صافی در مقابل چشمانم که مرز دریا و آسمان را تعیین کرده و افق نام دارد پناه
می برند و جایی آن پشت پنهان می شوند و جنازه خورشیدِ به قتل رسیده را بی آنکه کسی متوجه شود با خود به آن
پشت میبرند. شاید با تمام وجود فریاد می زند و شاید خورشبد نیز در هنگام کشته شدن جیغ بنفشی کشیده است .. ای
کاش توانسته بودم فریادشان را بشنوم ولی به هر حال لکه های خونین به جا مانده بر پوستین آسمان حقیقت را آشکار
می کند.
کم کم پارچه سیاهرنگی روی این لکه های خونین را می پوشاند و همه چیز در پشت پرده ی اسرار پنهان می شود و
در هاله ای از ابهام قرار می گیرد انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده .. بله به همین سادگی همه چیز همینقدر ساده
است... ای کاش بود ... شاید هم به راستی هست
نسیم ملایمی به لا به لای موهایم نفوذ می کند و پارچه نازک پیراهنم را به چرخش در می آورد ، با آنکه بسیار ملایم
است چشمانم را می بندد ولی هنوز با همان چشمان نیمه باز و تقریبا بسته یا شاید کاملا بسته دریا را می بینم ،
درست پشت چشمانم و سعی می کنم حس کنم هر آنچه قابل حس کردن است .. به نوازش آرام باد روی پوستم دقت
می کنم بیشتر شبیه ضرباتی است که انگار می خواهند مرا از این مکان مقدس بیرون کنند و من با جسارت ایستادگی
می کنم ، بوی رطوبت دریا در لابه لای روزنه های پوستم می پیچد ، دستان گرمی را به دور خود احساس مس کنم
و نوازش نفس هایی آشنا بر روی صورتم ، گویا چیزی در گوشهایم می خواند :
We are just a moment in the time , a blink of an eye .. a dream for the blind ….. visions from
a dying brain ..i hope we don’t understand….
ناگهان چشمانم باز و به عظمت دریا و آسمان خیره می شود ، به حرکت ابرها که اینبار می خواهند سرقت ستاره
های جواهرگون را پوشش دهند ، به حمالات پی در پی باد که با هر ضربه به یادم می آورد که من لحظه کوچکی
در زمانم ، من آن چشمک کوچک در میان هزاران پلک زدن چشمم و چه حقیرم در مقابل عظمت این همه قطره که
همراه باهم دریای ساخته اند و چه کوچکم در مقابل اتحاد این همه شن و ماسه که ساحل را استوار ساخته اند.
سراسیمه به دنبال آن دستان گرم و نفس های آشنا می گردم ولی صدایی جز زوزه سرد باد آنجا سکونت نمی کند
پرده نمناکی دیدگانم را می پوشاند و بخاری روی آینه چشمانم می نشیند و آن گلابی همیشگی دوباره ،در جایی که
دقیفا نمی دانم کجاست ولی حدودا در میانه های گلوست، می نشیند.
دیگر توانی برای مقابله با باد ندارم و ناچار به ترک این مکان که آنرا مقدس خواندم می شوم که انگار جایی برای
من ندارد ، پله های آخر را کند تر طی می کنم که دیرتر از آنجا رانده شوم.
چشمانم را می بندم دوباره دریا و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان در جایی که به نظر جای درست خودشان است
مستقر می شوند ، و دوباره آن دستان گرم و نفس های آشنا مرا در آغوش می گیرند ... همه آنها با تمام عظمتشان آن
پشت جای گرفته اند ، احساس غرور می کنم ،چشمانم را باز می کنم و نگاهی دوباره به خط صافی که در مقابل
چشمانم مرز دریا و آسمان را تعیین کرده و گویا افق نام دارد ، می اندازم
کمی اشک ... کمی بیشتر از کمی اشک ولی اینبار با لبخند ...
.
.
.
.
.

  • Mood: Speechless
  • Listening to: shroud of false - anathema
  • Watching: the horizon

Sponsored By Ninja Assassin

Journal History

Site Map